پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٧ - انقلاب ساختار ساز - بهداروند محمدمهدی

انقلاب ساختار ساز
بهداروند محمدمهدی

قسمت پايانى

- نقش اهداف و آرمانها
نخستين موردى كه به وسيله آن به شناخت دقيقترى از نهضت و انقلاب دست خواهيم يافت مسئله »اهداف در نهضت و انقلاب« است.
اجمالاً مى‌توان گفت هدف غالب نهضتهاى اجتماعى بر خلاف انقلابها، »اهدافى اصلاحى« است. بدين معنا كه نهضتها بدنبال ايجاد تغيير و تحول در بعضى از ابعاد اجتماع مى‌باشند و به عبارتى آرمان نهضتها بيشتر جنبه رفرمى و روبنائى دارد تا تغييرات بنيادين در ساختارهاى اجتماعى، آنگونه كه در انقلابها مشاهده مى‌شود. البته چنين جنبه‌هاى اصلاحى به تناسب ماهيت نهضت، طرفداران، نيّات، انگيزه‌ها، شرايط، قدرت نفوذ و عواملى از اين قبيل متفاوت است. گاه باصلاح در بعض ابعاد فرهنگى و يا اقتصادى خلاصه مى‌شود و گاه محدود به تغييراتى غيراساسى و روبنائى در امور سياسى و اجتماعى. در هر صورت آنچه در نهضت مورد نظر و هدف نهائى قرار مى‌گيرد محور قراردادن بعضى از مفاسد اجتماعى است به انگيزه اصلاح و تغيير دادن آنها.
بايد متذكر شد كه، چه بسا آرمان و اهداف نمونه‌اى از جنبش‌هاى اصلاحى در منظر رهبران يا سردمداران آنها همانا ايجاد تغيير و تحولات زيربنائى در جامعه بوده باشد و چه بسا آن حركت كه به صورت نهضتى جلوه‌گر مى‌شود سرانجام منجر به انقلابى اساسى هم بشود اما همانگونه كه پيش از اين نيز گفتيم صرف در نظر داشتن چنين آرمانى (تحول اساسى) در اعتقاد و نحوه نگرش رهبر يا افراد طرفدار آن و نيز مرتبطين، دليل آن نيست تا در چنين مواردى واژه »انقلاب« استعمال گردد.
اما در مورد انقلاب، هدف و غرض اساسى و مواد و مقصود نهائى هرگز محدود به اهداف اصلاح‌طلبى نمى‌شود دگرگونى بنيادى و تحولى اساسى و زيربنائى در جميع شئون اجتماعى و به بيانى (قريب با هدف نهضت) اصلاح در جميع شئون را مى‌توان هدف اساسى انقلاب عنوان نمود.
نكته‌اى كه در اينجا حائز اهميت است، اولاً دگرگونى اساسى، در مقابل تغيير و تحولات روبنائى و رفرم‌ها و اصلاح‌طلبى‌ها مطرح است. ثانياً، دگرگونى و اصلاح در جميع ابعاد اجتماع موضوعيت دارد و نه اصلاح در بعض موارد و ثالثاً، دگرگونى در اساس و شالوده ساختارهاى اجتماعى، جريان مى‌يابد و لذا تمامى مظاهر نظام پيشين دستخوش تغيير مى‌شود و اينها همه از خصايص ويژه انقلاب است.
از اين حيث، انقلاب همواره دو بعد اساسى »نفى« و »اثباتى« دارد. از طرفى ويرانگر است و نسبت به هرآنچه مربوط به نظام پيشين است خط بطلان مى‌كشد و از سويى ديگر بناى ايجاد بنيانى ديگر را در خود مى‌پروراند و ايندو، از صفات تفكيك‌ناپذير هر انقلابى‌اند.

- نقش اجزاء و ابزارها
دومين مورد، مسأله اجزاء و ابزارها در نهضت و انقلابهاست. همانگونه كه سابقاً اشاره شد اجزاء به كليه عناصر داخلى مجموعه اطلاق مى‌شود و لذا اعم از امكانات و مقدورات است. يعنى تمامى آن وسايلى كه در ايجاد استمرار و پيروزى يك نهضت يا انقلاب نقشى برعهده خواهند داشت.
توده مردم، رهبرى دينى، مذهبى، سياسى، ملى، روحانيت، امكانات مادى، ارتكازات اجتماعى و... را مى‌توان در رديف بعضى از اين موارد ذكر كردو خلاصه هر عامل تحرك اجتماعى را مى‌توان به عنوان يك »جزء« تلقى كرد.
تفاوتى كه مى‌توان بين اجراء نهضت با انقلاب قائل شد از اين جهت نيست كه در يكى، از عوامل اجتماعى استفاده مى‌شود و در ديگرى خير، كه حتى اين مسئله را مى‌توان از نقاط مشترك نهضت و انقلاب دانست يعنى در هر دو نقش بكارگيرى و استفاده از عوامل اجتماعى، بارز و آشكار است اما وجه اختلاف، در نحوه بكارگيرى و ميزان استفاده از اين عوامل خواهد بود.
عموماً در نهضتها به دليل اهداف خاصى كه دنبال مى‌شود به صورتى نامتناسب و ناموزون از اين عوامل اجتماعى بهره مى‌برند برخلاف انقلابها كه كليه عوامل اجتماعى در ايجاد يك تحرك عميق نقش دارند. لذا در كمتر انقلابى مى‌توان ديد كه اراده مردمى، عقايد و خواسته‌هاى آنان، رهبرى، غيريت‌هاى ملى وطنى يا دينى الهى و يا مسايلى چون تظاهرات، اعتصابات، ايثار و جانبازى‌ها و... نقش نداشته باشد. اصولاً ماهيت انقلاب ايجاب مى‌كند تا نسبت به هيچ يك از عوامل اجتماعى محدود نگشته و محصور و منحصر در بكارگيرى موردى خاص نشود كه در غير اينصورت يا به نهضت مى‌گرايد و يا اساساً از صحنه ظهور محو مى‌شود.
اما اين امر در مورد نهضت صادق نيست. در نهضت‌ها به تناسب هدف اصلاحى كه دنبال مى‌كنند، اجزاء متناسب با تحقق آن نيز شكل مى‌گيرد و چون »اهداف« (در نهضتها) به اصلاح در بعض ابعاد منحصر است لذا هيچگاه حكم به جواز استفاده از تمامى اجزاء و عوامل صادر نمى‌شود و در نتيجه تنها محدود در بكارگيرى يك يا چند عامل خواهد شد و دقيقاً به همين دليل است كه مشاهده مى‌كنيم در اكثر نهضتها بعضى از عوامل در برابر بقيه، رنگ شديدتر و غليظتر به خود مى‌گيرند.
گاه »رهبرى« يك نهضت جلوه مى‌كند و آن نيز به صورت‌هاى رهبرى دينى يا ملى - ميهنى يا صرفاً سياسى و يا اخلاقى محض مطرح مى‌شود. گاهى حركتهاى توده‌اى و مردمى و بعضاً صنف و طبقه خاصى بدون هرگونه پشتوانه‌هاى مردمى و حتى بدون رهبرى خاصى مطرح است. در پاره‌اى از موارد، تكيه نهضت بر آگاهى ملى و مردمى است و در بعضى، بر عقائد و غيريت‌هاى مذهبى، در بعضى فقط به استفاده و بهره‌گيرى امكانات مادى مثل اعتصابات، شورشها، تظاهرات و غيره جهت پيروزى نهضت اكتفاء مى‌گردد و در ديگرى، وجوه اسباب معنوى مثل ايثارها، شهادتها، جانبازيها و فداكاريها جلوه فزونترى دارد.

- كيفيت روابط انسانى
مورد سومى كه به وسيله آن نيز مى‌توان به وجوه تمايز ديگرى دست يافت، موضوع روابط موجود در نهضت يا انقلاب است. همانگونه كه قبلاً هم بيان شد در هر نهضت يا انقلابى عنصر گوناگونى دست در دست هم داده‌اند تا در شكل‌گيرى و تداوم آنها دخيل باشند. از آنجا كه هركدام از اين عناصر و مواد مختلف در يك مجموعه خاص (مثل نهضت يا انقلاب) بكار مى‌روند و طبيعتاً مرتبط با اهداف و مبناى آن مجموعه نيز هست، داراى روابط خاصى خواهد بود و غير منطقى است كه اختلاف در اهداف يا مبناى يا حتى اجزاء نهضت و انقلابها را بپذيريم ولى متعاقباً تفاوت در تضاد روابط حاكم بر اين دو مجموعه را انكار كنيم.
در هرحال، نمود و جلوه روابط در اين دو دسته (نهضت و انقلاب) قوانين و دستورالعمل‌هايى است كه به كليه عناصر و اجزاء و نحوه تركيبشان با هم تعيّن خاصى مى‌دهد قوانينى كه براساس مبناى نهضت و انقلابها پى‌ريزى شده و در جهت تحقق اهداف خاص هريك شكل مى‌گيرد و نيز خاصيت وجوديشان اين است كه يك گونه ارتباط خاص را بين عناصر مؤثر در نهضت و انقلاب برقرار مى‌كند تا به اين وسيله راه نيل و رسيدن به غايت نهايى حركت ممكن و هموار شود.
بدين ترتيب، روابطى كه در يك نهضت حاكميت دارد همانا قوانين و دستوراتى است كه از مبناى آن نهضت سرچشمه گرفته و مبتنى و متكى بر آن خواهد بود. يعنى در غالب نهضت‌ها آنچه ملاك عمل قرار مى‌گيرد دستورالعمل‌هايى است كه مثلاً يا از تراوشات فكرى و رهبرى نهضت و يا پاره‌اى از تعليمات مكتب خاصى است.
در واقع كيفيت روابط در نهضت‌ها بسته به مبناى آن نهضت، همان لوازمى است كه مكان عمل و اعلام قواعد و دستورالعمل‌هاى خاصى را مى‌دهد. چرا كه طبيعتاً هر نهضتى اگرچه از حيث »مبنا« (در مقابل انقلاب) از آن جامعيت و ويژگى خاص انقلابها، برخوردار نيست ولى در مقابل، به هر ميزانى كه معتقد به وجود مبانى براى نهضت‌ها باشيم، آن مبناى فرهنگى، سياسى، اقتصادى، اجتماعى و يا ملى و... (ضرورتاً) براى محقق ساختن »نهضت« محتاج اعمال قواعد و قوانينى (براساس همان اصول) خواهد بود و مسلماً اين اوامر نزد صاحب منصبان نهضت، متناسب با آن مبانى مى‌باشند والاّ يا بايد به جهل و غفلت رهبران و پيروان نهضت حكم كرد و يا به جنون آنان كه براى اعمال منويات و رسيدن به آمال خود دستوراتى متناقض صادر مى‌كنند! و يا اصولاً به عامّى بودن آنها برگام نهادن در طريقى مخالف آرمانهاى نهضت كه در اين فرض هم اينان نه رهبران و پيروان كه دشمنان و مخالفان آن نهضتند كه لباس طرفدارى به تن كرده‌اند! در مقابل اين مسئله »انقلاب« است. روابط حاكم بر انقلاب، قوانين و دستورالعمل‌هاى خاصى مى‌باشد كه براساس مبناى آن انقلاب يا به تعبيرى بهتر، مكتب آن انقلاب پايه‌ريزى شده است. به واقع در »انقلاب« اين روابط همان ايدئولوژى منبعث از مكتب آن انقلاب است كه دستورالعمل‌هاى اجتماعى مخصوص به خود را صادر مى‌كند.
مسلم اگر پذيرفتيم لازمه تحقق عينى و عملى مبناى نهضتى وجود قوانين و نحوه ارتباطى است، اين امر در انقلابها به طريق اشدّ و بارزترى به چشم مى‌خورد، چرا كه مبانى »انقلاب« نسبت به مبانى »نهضت« از جامعيت بيشترى برخوردار است و براين اساس يقيناً نياز آن به ايدئولوژى متناسب با مبنا بيش از پيش خواهدبود.
از مقايسه روابط مطرح در نهضت و انقلابها مى‌توان به اين نتيجه رسيد كه موضوعاً قوانين حاكم در انقلابها از قدرت عمل و كاربرد بهترى برخوردار بوده و روابط موجود در آنها نيز داراى استحكام برترى هستند. علت امر نيز بازگشت به كيفيت سرچشمه و منبع اين روابط دارد. از آنجا كه در انقلابها مبناى تعين روابط، يك مكتب جامع و شامل است (والاّ در اطلاق واژه انقلاب برچنان حركتى بايد شك كرد) ضرورتاً قوانينى هم كه ارائه مى‌شود، چون متناسب و در قالب آن مبانى خواهد بود، دستورالعملهايى تامّ و تمام است و تبعاً روابط حاكم بر آن نيز داراى قدرت عملكرد بالايى هستند، ولى متقابلاً در نهضتها به دليل آنكه مبناى ناقص و ناتمامى بر آنها حكومت دارد (به لازمه) در تعيين قوانين و سپس تعين روابط نهضت به‌گونه‌اى يك بعدى عمل نخواهد شد و همين امر قدرت كارآيى آن روابط را تنزل مى‌دهد. مثلاً در نهضتى كه رهبرى آن تنها يك پشتوانه فكرى، عقيدتى است و اصولاً به مبانى سياسى و اجتماعى و يا حتى اقتصادى توجهى نداشته و يا اصولاً آنها رإ؛صص داراى اعتبار نمى‌دانيم قطعاً دستوراتى كه بر روند چنين نهضتى حكمفرماست يك جانبه بوده و نيز روابطى كه در اين نهضت بين نيروهاى طرفدار و مرتبطين و امكانات و شرايط و غيره برقرار مى‌شود تنها شامل ابعاد عقيدتى و فرهنگى خواهد بود و حاصل آن فقط استحكام چنين روابط فكرى مى‌باشد و بس، و در نتيجه از توجه به جنبه‌هاى ديگر غافل خواهد شد. مبرهن است كه اين امر، كارآئى چنين نهضتى را به مراتب پائين مى‌آورد و آن را در ابعاد لازم ديگرى كه مى‌بايست در آنها حضور فعال داشته باشد ساكن و راكد خواهد گذاشت و آن را تنها و تنها محدود در چارچوب اهداف فكرى خواهد ساخت و قِس على‌هذا در مواردى كه نهضت‌ها فقط جنبه سياسى، اجتماعى، نظامى، جنگى، تهاجمى و يا اقتصادى، مادى، ملى، توده‌اى يا... داشته باشند.

- تأثير مبانى و اصول
چهارمين و آخرين و مهمترين وجوه تفاوت بين ايندو و پديده اجتماعى، بررسى آنها از منظر »مبانى« است. اهميت مبنا در نهضت و انقلابها (همانگونه كه پيش از اين گفته شد) از آن جهت كه »مبانى« معين كننده روابطى‌اند كه براساس آن روابط، اجزاء و عناصر ايندو مجموعه در كنار يكديگر قرار گرفته و شكل و هيئت خاصى بخود مى‌گيرند تا در پى اين امر، تحقق هدف نهضت و يا انقلاب ميسور گردد كه در غير اينصورت نه اميدى به دستيابى نهضت است و نه امكانى براى آن. اكنون با توجه به اين نكته، وجوه تمايز اين دو واقعه (نهضت و انقلاب) را از زاويه مبانى‌شان مورد بررسى قرار خواهيم داد. بطور كلى مبنا در حركتهاى اصلاحى غالباً فكر يا انديشه رهبر و رهبران آن نهضت‌هاست. انديشه و تفكراتى كه عموماً از جامعيت لازم هم برخوردار نبوده و در آنها بعضى ابعاد نسبت به باقى، ارجحيت دارند، اين رهبران، يا پيشوايان مذهبى‌اند و يا روشنفكران ملى؛ يا سرداران جنگى‌اند و يا واماندگان اقتصادى؛ يا سياست‌مداران روزاند و يا تجديدطلبان و مترقى‌خواهان، يا صرفاً پاره توده‌اى از مردم‌اند و يا دسته، صنف و قشر خاص و غيره.
خلاصه آنچه به مبانى نهضت‌ها منسوب مى‌شود و بخصوص از خصوصيت‌هاى بارز آنهاست، عدم جامعيت و به لازمه پر رنگ شدن بعض مسايل نسبت به ديگرى است و يا بعضاً اغفال و اغماض از توجه و نظر نسبت به موضوعات ديگر.
مثلاً در پاره‌اى از آنچه مى‌توان به عنوان مبنا ياد كرد بخش و قسمتى از مجموعه تعاليم و دست‌آوردهاى يك مكتب است كه گاه رهبرى آن نهضت و يا توده‌هاى همراه، متمسك به چنان اصولى مى‌شوند. چه‌بسا در بعضى نهضت‌ها مبانى و اصول حركت، استنباطهاى فردى، غيرجامع و تجزيه‌نگر پيشواى مذهبى نسبت به بخش واحدى از مجموعه تعاليم مكتب خاصى حاكميت داشته باشد و يا به همين ترتيب، برداشتها و نگرشهاى يك سردار جنگى و يا فردى سياست‌مدار و گاه نيز افكار و انديشه‌هاى يك متفكر يا فيلسوف يا انديشمندى و يا غيرذلك.
على‌اىّ حال در تمام صور مذكور آنچه به عيان آشكار است اين كه »مبانى« نهضت‌ها در جايگاه اصول، ميزان چارچوبه‌هاى حركت و شكل‌گيرى نشسته‌اند و مى‌بايد شالوده روابط درونى داخلى و بيرونى، خارجى آن نهضت براساس آن اصول بوده باشد، ولى مع‌ذلك داراى ويژگى خاص »جامعيت و كمال« نيستند وعلاوه بر اين مبانى نهضتها از خصوصياتى چون ابهام و اجمال‌گوئى و نقص و نقض برخوردار دارند.
اما مبنا در انقلاب دقيقاً در نقطه مقابل مبانى نهضت‌ها قرار دارد. يعنى مبانى انقلاب‌ها نسبت به نهضت‌ها عموماً از جامعيت بيشترى برخوردار است.
در حقيقت مبانى انقلاب، مكتب خاص و جهان‌بينى ويژه‌اى است كه به زعم خود، قدرت جوابگوئى و حلّ مسايل و موضوعات را در ابعاد اجتماعى، فرهنگى، اقتصادى، سياسى دارد و به عبارتى، مبانى انقلابها از چنان جامعيتى برخوردار است كه قدرت و توان رويارويى در تمامى زمينه‌ها را براى خود محفوظ خواهدداشت.
البته تمام مكاتبى كه (در واقع) پيشتوانه‌هاى زيربنايى انقلابها هستند در يك حدّ از جامعيت قرار نداشته و بدون استثناء همگى نيز داراى قدرت حلّ و فصل مسايل و موضوعات مختلف نخواهند بود بلكه به ميزانى كه آن »مكتب« منطبق با واقعيت‌هاى »جهان هستى« باشد، به همان نسبت هم درصد اين جامعيت و قدرت برخورد و قبض و بسطش، سير صعودى يا نزولى خواهد داشت. ولى به هرحال قدرت مشترك مبانى انقلابها (در سنجش با مبانى نهضتها) جامعيت و شموليت آنها مى‌باشد و علت آن هم اين است كه متكى و مدعى مكتب ويژه‌اى هستند و لذا از تفاوتهاى اساسى‌شان مى‌توان به ضيق يا سعه بودن دايره شموليتشان اشاره كرد.
به بيانى ديگر همچنانكه هدف انقلاب دگرگونى بنيادين، نفى ساختارهاى نظام پيشين و تمامى آثار باقى مانده از آن و نيز اصلاح در جميع شئون جامعه است و از آنجا كه تحقق اين هدف با برقرارى كيفيت ارتباط خاصى بين اجزاء و ابزارها ممكن خواهد بود و آن نحوه ارتباط هم جز با حاكميت مبناى واحد به وقوع نمى‌پيوندد و در يك كلام، اگر هدف انقلاب ويرانى و اصلاح در جميع ابعاد اركان اجتماعى جريان دارد، ضرورتاً مبناى انقلاب هم بايد از چنان خصوصيتى برخوردار باشد كه قدرت و توان تخريب كليه شئون مربوط به نظام پيشين را داشته و در طرف مقابل، اصلاح و بناى يك نظام نوين را در تمامى ابعاد تضمين كند.
در اينجا نيز به نسبتى كه مكتب (انقلاب) متكى بر اصول حقيقى و واقعى باشد، به همان ميزان قدرت تخريب و اصلاح در همه ابعاد و جوانب را خواهد داشت.

- خلاصه و نتيجه‌گيرى:
حاصل سخن آنكه، در يك نگرش سيستمى جهت تبيين وجوه اشتراك و اختلاف بين دو واژه »نهضت« و »انقلاب« ضرورتاً بايد اين دو پديده اجتماعى را به عنوان دو مجموعه تركيبى در نظر گرفته و پيرامون خصوصيات و ويژگيهاى هريك چهار عامل و موضوع مهم را كه عبارتند از: اهداف، اجزاء، روابط و مبانى، مورد كنكاش و مداقّه قرار دهيم.
بررسى نهضت و انقلاب از اين نقطه نظر براساس چنين جايگاهى ما را به اين نتيجه مى‌رساند كه اولاً »نهضت« طالب اصلاح نسبت به بعضى از ابعاد اجتماعى بوده ثانياً به تناسب خصوصيت اصلاحى‌اش دسته‌اى از عوامل اجتماعى را برمى‌گزيند. ثالثاً، روابط حاكم بر آن همان قوانينى است كه سر منشاء در »مبانى نهضت« خواهد داشت و رابعاً مبانى نهضت‌ها عموماً مجمل و ناقص بوده و جامعيت لازم را ندارد. و متقابلاً اولاً انقلابها در پى تحولى اساسى و بنيادين در جميع شئون اجتماعى هستند. ثانياً، هماهنگ با هدفشان در صدد بهره‌گيرى از كليه عوامل اجتماعى‌اند. ثالثاً، روابط حاكم بر آنها همان ايدئولوژى و دستورالعمل‌هاى خاص است كه منشعب از مكتب ويژه‌اى خواهد بود و رابعاً، مبانى انقلابها بالنسبه داراى ويژگى جامعيت بوده و غالباً با پشتوانه مكتب و جهان‌بينى واحدى است كه خود را صاحب رأى و نظر و دخالت در تمامى مسائل گوناگون جامعه واحد و معمولاً جامعه بشرى مى‌داند.

- تذكر ضرورى
ممكن است در ديد و نظر اول، خواننده اين سطور چنين برداشت كند كه مطالب مطروحه در اين كوتاه مقال كلى و خالى از اسناد و شواهد تاريخى مى‌باشد اما بايد توجه كرد كه رجوع به شواهد تاريخى در اين نوشته براساس يك روش تحليل و نگرش خاصى بوده و مع‌ذلك براى رفع چنين توهّمى مرورى بر وقايع و مسايل مربوط به نهضت و انقلابها را نيز از نظر دور نداشته‌ايم ولكن عدم ذكر شواهد (به خصوص) به دليل گستردگى موضوع تحقيق و بررسى بود كه بايد در جاى خود به آن پرداخت. همچنين از اضافه نمودن پاورقى‌ها و يادداشت‌هاى متعددى كه در توضيح مطالب، ذكر نكات لازم و حواشى‌هاى ضرورى تهيه شده بود صرف‌نظركرديم.
و اما با نگاهى به مجموعه كلمات حضرت امام در تحليل و تعريف انقلاب اسلامى مى‌توان ويژگى‌هاى ذيل را برشمرد:
- هويت مستقل نه شرقى نه غربى(١)
- بعد معنوى و اسلامى انقلاب(٢)
- تغيير و تحولات عميق و بنيادين(٣)
- تحقق آزادى كامل پس از انقلاب(٤)
- آرام بودن انقلاب(٥)
- مشاركت مردمى(٦)

اهداف انقلاب اسلامى
اهداف و ايده آل‌هاى هر انقلابى برخاسته از خاستگاه و پايگاه مفهومى آن‌مى‌باشد.
دنياى جديد و عصر كنونى، كه حامل تمدّن وفرهنگى نوين در عرصه حيات بشرى است، نتيجه تحوّل در نگرشها، و ظهور جهان بينى و انديشه‌هاى نوينى است كه از رنسانس علمى و فرهنگى اروپا سرچشمه مى‌گيرند. دنياى جديد، حاصل بينشها و نگرشهاى جديد به خدا، هستى، انسان و روابط اجتماعى آدميان است. فرهنگ و تمدّن جديد غرب، كه بسان بهمنى غيرقابل كنترل، تمامى فرهنگهاى موجود را مورد تهديد قرار داده است، در آغاز جرقه‌اى بود كه در انديشه متفكران نوگراى غرب بوجود آمد، و اندك اندك صورتى اجتماعى به خود گرفت. اين امر در سير تحول تاريخى خود، با بهره‌مندى از زمينه‌هاى مناسب اجتماعى و فلسفى، از رشد و گسترش و بالندگى افزونترى بهره‌مند گرديد. بررسى تاريخ تمدّنها، اين نكته را تأييد مى‌كند، كه هر تمدن جديد، با انديشه‌ها و نگرشهاى جديد آغاز مى‌شود. از اين رو، انقلاب اسلامى ايران، به دليل برخوردارى از انديشه‌ها، آرمانها، نگرشها و ارزشهاى نوين خود - كه براى فرهنگ و تمدّن اومانيستى غرب، چندان قابل شناخت و هضم نيست - سر آغاز فرهنگ و تمدّنى نوين خواهد بود. انديشه‌ها و ارزشهاى انقلاب اسلامى، با سپرى شدن زمانى كوتاه - كه در مقايسه با گامهاى تاريخى تحولات تمدّنها، چون لحظه‌اى زودگذر مى‌نمايد - شكلى اجتماعى به خود گرفت و خيزشى همگانى را باعث گرديد، و سرانجام موجبات تحقق نظام سياسى - فرهنگى قدرتمندى را فراهم ساخت.
بروز جنگ تحميلى گام دوم در راستاى تحولات انقلابى ملت ما به شمار مى‌رود، چرا كه انديشه حاكم در جنگ، حفظ انقلاب و پيشبرد اهداف آن بود. اين جنگ، از زاويه‌اى ديگر، تأثير و نقشى مهم در روند تكوين تمدن اسلامى جديد داشت. در اين دوره تاريخى درخشان، ظرفيتهاى جديد و شگفت آور انقلابى معتقدان به انديشه‌ها و ارزشهاى انقلاب اسلامى، پديدار گرديد. در اين جنگ، بينشها و ارزشهاى انقلاب، به رغم گستردگى عرصه نبرد و كثرت دشمنان و پيچيدگى روزافزون جنگ و سلاحهاى جنگى، به خوبى توانست از كيان اسلامى و ملى ما دفاع كند. اگر به اين حقيقت، كه دوران ما، دوران ظهور و بروز پيچيده‌ترين و مرموزترين انديشه‌ها، در باب جنگ و مخاصمات مسلحانه انسانهاست، توجه كنيم، و دريابيم كه امروزه كليه فنون و دانشهاى بشرى به استخدام جنگ و امور دفاعى در آمده‌اند، عظمت و اقتدار انديشه و تفكرى كه دفاع هشت ساله ما را، به عنوان بزرگترين نبرد كلاسيك قرن، هدايت كرد، بيشتر هويدا خواهد شد. بدون ترديد بايد اذعان داشت كه انديشه و اقتدار معنوى حضرت امام خمينى (ره)، به عنوان فرمانده كل قوا، مهمترين عامل هدايت گر اين دفاع سرنوشت ساز و پيروزبود.
بازشناسى، تفسير، و تحليل انديشه‌هاى حضرت امام خمينى (ره) در تحليل اهداف انقلاب اسلامى ضرورتى انكارناپذير و رسالتى مقدّس در شرايط تاريخى معاصر است. انديشه‌ها، افكار و سيره عملى ايشان، به عنوان قرائتى نوين از آموزه‌هاى دينى، از منظر دين‌شناسى و دين پژوهى، عرصه‌اى وسيع، لا جرم و ضرورى، براى اين گونه پژوهشهاست. از جانب ديگر بازشناسى و تدقيق در آراء و نظرات امام خمينى (ره)، به عنوان رهبر كبير انقلاب اسلامى، و به عنوان فردى كه بزرگترين نقش را در ايجاد، هدايت و بالندگى اين خيزش عظيم فرهنگى و تمدن ساز دارد، علاوه بر قدردانى و قدرشناسى، ضرورتى انكارناپذير در مطالعات تاريخى مربوط به فرهنگها و تمدّنهاست.
در حال حاضر، فرهنگ و تمدّن غربى، با استفاده از مدرن‌ترين ابزار تبليغى در زمينه‌هاى سخت‌افزارى و نرم‌افزارى، و حقوق بين الملل نوين - كه عمدتاً ريشه در باورها و نگرشهاى فرهنگ غرب دارد - در تلاش است تا ارزشهاى خود را جهانى ساخته و بدين وسيله، تك صدايى در عرصه فرهنگ و تمدّن را، در گستره گيتى تثبيت نمايد. بعد از جنگ جهانى اوّل، جامعه ملل با تصويب ميثاق آن جامعه، و بعد از جنگ جهانى دوّم سازمان ملل متحد با تصويب منشور ملل متحد هدف اوليه و عمده خود را، به عنوان سازمانهايى بين المللى، در بسط و گسترش صلح و امنيّت جهانى، از طريق مشاركت و همكارى كشورهاى عضو آن سازمانها اعلام كردند. امّا خود به خوبى مى‌دانستند كه پديده تنازع، تخاصم و جنگ، همواره در حيات اجتماعى بشر وجود داشته و زدودن آن از زندگى او امرى ناممكن و محال مى‌باشد؛ امّا به همان اندازه كه وجود جنگ و دفاع ثابت بوده، همواره ماهيّت آن در حال تغيير و حركت به سوى پيچيدگيهاى روز افزون بوده است. از همين رو با تصويب اساسنامه اين دو سازمان و ديگر سازمانهاى جهانى، و ديگر كنوانسيونهاى مربوط به جنگ، تلاش كرده‌اند، از عواقب وخامت بار جنگ كاسته و در برخى از موارد، صورت انسانى‌ترى به آن بدهند. بدين ترتيب شاخه جديدى از مطالعات حقوقى، در عرصه روابط بين الملل موجوديت يافت كه در مراكز علمى، از آن به عنوان »حقوق مخاصمات مسلحانه«، يا »حقوق جنگ« ياد مى‌شود. به هر حال هدف از تدوين حقوق جنگ، اعم از حقوق قراردادى يا حقوق عرفى، منطبق ساختن جنگ با معيارهاى مدنيّت امروزى است.
با مرورى بر مجموعه موضع‌گيرى سياسى، فرهنگى و اقتصادى امام (ره) در زمان‌هاى مختلف مى‌توان به صورت اجمالى اهداف ذيل را بيان كرد:

١ - اهداف سياسى
مبارزه دائمى با ظلم استبكار جهانى و قطع سلطه آن
انقلاب اسلامى داراى ماهيتى است كه با منافع و اهداف سلطه گران و ستم پيشگان جهان در تضاد است ؛ لذا هيچ گاه سردمداران كفر و استكبار، ظهور انقلاب اسلامى را در عرصه بين المللى تحمل نكرده، با تمام وسايل و امكاناتى كه در اختيار دارند، به مقابله با آن برمى خيزند و تا نابودى انقلاب يا عدول از ماهيت اصلى آن، دست از ضديت و شيطنت بر نخواهند داشت. حضرت امام (ره) با علم به اين مطلب، همواره به مسلمانان مى‌فرمودند كه ما چه بخواهيم و چه نخواهيم، دشمن با ما در ستيز دائمى خواهد بود، چه بهتر آن كه ما با آمادگى و تجهيزات كامل در صحنه مبارزه حاضر باشيم و موقعيت دشمن را در هر شرايطى به خطر انداخته و آرامش خاطر را از آنان سلب نماييم:
»من باز مى‌گويم همه مسؤولان نظام و مردم ايران بايد بدانند كه غرب و شرق، تا شما را از هويت اسلاميتان، به خيال خام خودشان، بيرون نبرند، آرام نخواهند نشست. نه از ارتباط با متجاوزان خشنود شويد و نه از قطع ارتباط با آنان رنجور. هميشه با بصيرت و چشمانى باز، به دشمنان خيره شويد و آنان را آرام نگذاريد كه اگر آرام گذاريد لحظه‌اى آرامتان نمى‌گذارند(٧)«.
همچنين امام راحل مبارزه دائمى با قدرتهاى فاسد جهان را از اهداف ثابت و پايدار سياست خارجى ايران اسلامى دانسته، پيروزى انقلاب اسلامى و قطع سلطه اجانب را آغاز راه مبارزه قلمداد نموده‌اند:
»من بار ديگر از مسؤولان نظام جمهورى اسلامى مى‌خواهم كه از هيچ كس و از هيچ چيز، جز خداى بزرگ، نترسند و كمرها را ببندند و دست از مبارزه و جهاد عليه فساد و فحشا و سرمايه دارى غرب و پوچى و تجاوز كمونيسم نكشند. ما هنوز در قدمهاى اوّل مبارزه جهانى خود عليه غرب و شرقيم(٨)«.

صدور انقلاب و انتقال ارزشهاى آن به كشورهاى اسلامى و جهان
امام خيمنى (ره) با اعتقاد راسخ به اين كه مردم جهان، خصوصاً ملل اسلامى، تشنه فرهنگ اسلام ناب محمدى (ص) هستند، مصمم بودند به هر وسيله ممكن، پيام انقلاب و داستان رشادت و حماسه ملّت ايران در سرنگونى رژيم ستمشاهى و بازگشت به مقام عزت و شرافت را، به گوش جهانيان برسانند تا آنان نيز با تأسى به ملّت ايران، عليه حاكمان ستمگر و دست نشاندگان استكبار جهانى به پا خيزند:
»مسأله ديگر، صدور انقلاب است كه بارها گفته‌ام ما با كسى جنگى نداريم، امروز انقلاب ما صادر شده است؛ در همه جا اسم اسلام است و مستضعفين به اسلام چشم دوخته‌اند؛ بايد با تبليغات صحيح اسلام را آن گونه كه هست، به دنيا معرفى نماييد. وقتى ملتها اسلام را شناختند، قهراً به آن روى مى‌آورند و ما چيزى جز پياده شدن احكام اسلام در جهان نمى‌خواهيم(٩)«.
همچنين امام (ره) كسانى را كه با برداشت غلط از صدور انقلاب، ايران اسلامى را به كشورگشايى متهم مى‌سازند، خصوصاً دشمنان انقلاب را مورد خطاب قرار داده و مى‌فرمايند:
»مايى كه مى‌خواهيم اسلام در همه جا باشد و اسلام صادر بشود، ما كه نمى‌گوييم كه مى‌خواهيم با سر نيزه صادر بكنيم. ما مى‌خواهيم يك الگويى از اسلام در عالم، ولو يك الگوى ناقصى باشد، نشان دهيم كه همه عقلاى عالم ... همه ملتهاى مظلوم بفهمند كه اسلام چى آورده و در دنيا چه مى‌خواهد بكند(١٠)«.
بدين ترتيب هدف از صدور انقلاب اسلامى، ارائه الگوى زندگى و كشوردارى، بر اساس موازين اسلام است، نه كشورگشايى و لشكركشى كه استكبار جهانى و عوامل او، از روى كينه و دشمنى با اسلام، به تبليغ آن مى‌پردازند.

بيدارى ملّتها
از جمله اهداف سياسى حضرت امام خمينى(ره)، بيدارى ملّتهاى دربند و محروم، بر اساس افشاى نقشه‌هاى پليد دشمنان و شكستن باور كاذب ملّتها از قدرتهاى استكبارى و تقويت اراده عمومى براى دفاع همه جانبه از منافع ملّتهاست. به طورى كه تعميق آگاهى و هشيارى دائمى ملّتها را وظيفه اوليه انقلاب اسلامى‌مى‌داند:
»انقلاب اسلامى ما تا كنون كمينگاه شيطان و دام صيادان را به ملتها نشان داده است. جهانخواران و سرمايه داران و وابستگاه آنان توقع دارند كه ما شكسته شدن نونهالان و به چاه افتان مظلومان را نظاره كنيم و هشدار ندهيم و حال آن كه اين وظيفه اوليه ما و انقلاب اسلامى ماست كه در سراسر جهان صدا زنيم كه‌اى خواب رفتگان! اى غفلت زدگان! بيدار شويد و به اطراف خود نگاه كنيد كه در كنار لانه‌هاى گرگ منزل گرفته‌ايد ... آمريكا و شوروى در كمين نشسته‌اند و تا نابودى كاملتان از شما دست بر نخواهند داشت ... و امروز همه مصيبت و عزاى امريكا و شوروى و غرب در اين است كه نه تنها ملت ايران از تحت الحمايگى آنان خارج شده است كه ديگران را هم به خروج از سلطه جباران دعوت مى‌كند(١١)«.

قطع ريشه‌هاى فساد
حضرت امام (ره) سه عنصر صهيونيسم، سرمايه دارى و كمونيسم را، ريشه‌هاى اصلى فساد در جهان بشريت دانسته و نابودى آنها را از اهداف مهم سياسى انقلاب‌اسلامى مى‌داند:
»ما در صدد خشكانيدن ريشه‌هاى فاسد صهيونيسم، سرمايه دارى و كمونيزم در جهان هستيم. ما تصميم گرفته‌ايم به لطف و عنايت خداوند بزرگ، نظامهايى را كه بر اين سه پايه استوار گرديده‌اند، نابود كنيم و نظام اسلام رسول اللَّه (ص) را در جهان استكبار ترويج نماييم و دير يا زود، ملّتهاى دربند، شاهد آن خواهند بود(١٢)«.

عدم پذيرش سيادت كفر و شرك جهانى
بديهى است كه مسلمانان در راه مبارزه طولانى خويش، بايد بر مظلوميت خود و سبعيّت و درندگى دشمنان يقين داشته باشند. ذره‌اى اميد به دشمن، ممكن است شور و حركت و مجاهده مسلمانان را ضعيف كند. به همين دليل امام راحل (ره) عدم پذيرش سيادت كفر جهانى را شرطى مهم در تحقق اهداف سياسى مى‌داند:
»از آن جا كه شما در سلطه بيگانگان گرفتار مرگ تدريجى شده‌ايد، بايد بر وحشت از مرگ غلبه كنيد و از وجود جوانان پرشور و شهادت‌طلبى كه حاضرند خطوط جبهه كفر را بشكنند، استفاده نماييد. به فكر نگهداشتن وضع موجود نباشيد؛ بلكه به فكر فرار از اسارت و رهايى از بردگى و يورش به دشمنان اسلام باشيد كه عزت و حيات در سايه مبارزه است و اولين گام در مبارزه، اراده است و پس از آن تصميم بر اين كه سيادت كفر و شرك جهانى، خصوصاً آمريكا را بر خود حرام‌كنيد(١٣)«.

رعايت و حفظ هميشگى سياست بين المللى اسلام
امام راحل (ره) بخوبى آگاه بود كه ترسيم خطوط استراتژيك كلى براى نظام جمهورى اسلامى، از اهم مسائل است. از اين رو دستورالعملى را تدوين فرمودند كه ايجاد خدشه در آن را، از سوى هر كس و هر مقامى جايز ندانسته، و رعايت دقيق و حفظ آن را ضرورى قلمداد نمودند:
»شعار نه شرقى و نه غربى ما، شعار اصولى انقلاب اسلامى در جهان گرسنگان و مستضعفين بوده و ترسيم كننده سياست واقعى عدم تعهد كشورهاى اسلامى و كشورهايى است كه در آينده نزديك و به يارى خدا، اسلام را به عنوان تنها مكتب و نجات بخش بشريت مى‌پذيرند و ذره‌اى هم از اين سياست عدول نخواهد شد ... پشت كردن به اين سياست بين المللى اسلام، پشت كردن به آرمان مكتب اسلام و خيانت به رسول خدا(ص) و ائمه هدى (ع) است و نهايتاً مرگ كشور و ملّت ما و تمامى كشورهاى اسلامى است و كسى گمان نكند كه اين شعار، شعار مقطعى است؛ ملاك عمل ابدى مردم ما و جمهورى اسلامى ما و همه مسلمانان سر تا سر عالم است(١٤)«.
همچنين امام راحل (ره)، مبارزه با ابرقدرتها را در جهت تحقق سياست بين المللى اسلام، امرى ضرورى دانسته، معتقدند كه شرط اعتلاى كلمةاللَّه، پايه ريزى حكومت بر اساس سياست، »نه شرقى و نه غربى« است:
»بايد تمامى قدرتها و ابرقدرتها بدانند كه ما تا آخرين نفر و تا آخرين منزل و تا آخرين قطره خون براى اعلاى كلمه اللَّه ايستاده‌ايم و بر خلاف ميل تمامى آنان، حكومت نه شرقى و نه غربى را در اكثر كشورهاى جهان پايه ريزى خواهيم نمود(١٥)«.

نهراسيدن از دشمن
يكى از شيوه‌هاى معمول دشمن براى تطميع ملّتها، بزرگ جلوه دادن قدرت كاذب خود به منظور ايجاد خوف و ترس در دل آنان است؛ به طورى كه با احساس ترس از قهر و غضب قدرتهاى بزرگ، فكر مبارزه و جنگ با آنان را در سر نپرورانند. البته اين شيوه تا كنون به همراه جنگ تبليغاتى شديد محافل وابسته به بيگانگان، كارساز بوده است. امام راحل (ره) نترسيدن از دشمن، همراه با تقويت انگيزه خداگرايى را يكى از شيوه‌هاى مؤثر در تحقق اهداف سياسى مى‌داند:
»ما از جنگ نبايد بترسيم، پيغمبر اكرم جنگ كرده است براى اسلام؛ حضرت امير جنگ كرده است براساس اسلام؛ صدر اسلام در چند سال، چندين جنگ، هشتاد تا، چقدر جنگ واقع شده؛ ما بايد مهيا بشويم براى جنگها، و ما قدرت داريم؛ ما جوانهارا داريم. يك ملتى هستيم كه با وحدت كلمه و با اتكال به خداى تبارك و تعالى، همه چيز را ما مى‌توانيم پيش ببريم. هيچ خوف از اين مسائل نداريم. اينها كه ايجاد خوف مى‌خواهند بكنند در شما، همانهايى هستند كه در زمان شاه مخلوع هم ايجاد خوف كرده بودند و آن، به واسطه همان ايجاد خوف سر جاى خودش نشسته بود و به خيال خودش سلطنت مى‌كرد. وقتى اين خوف شكسته شد، ديديم كه تو خالى بود؛ واقعيت آن طورى كه مى‌گفتند، نداشت. قدرتهاى ديگر هم همين طور است. خيال نكنيد كه اينها شاخ و دم خيلى بزرگى دارند؛ اينها هم همين طورهاست(١٦)«.

حمايت از محرومان و مستضعفان
حضرت امام (ره) رسيدگى به مشكلات و مسائل مسلمانان و حمايت از محرومان جهان را، از اصول مهم سياست خارجى جمهورى‌اسلامى مى‌داند:
»ما بايد در ارتباط با مردم جهان و رسيدگى به مشكلات و مسائل مسلمانان و حمايت از مبارزان و گرسنگان و محرومان با تمام وجود تلاش نماييم و اين را بايد از اصول سياست خارجى خود بدانيم(١٧)«.

پى‌نوشت‌ها:
١ - صحيفه نور ج ١٥ / ص ١٩ و ١١٨ - صحيفه نور ج ١٦ / ص ١٤٩ - صحيفه نور ج ٦ / ص ٨
٢ - صحيفه نور ج ٦ / ١٧ - صحيفه نور ج ١٥ / ٧٦ - صحيفه نور ج ١٣ / ٢٢٧
٣ - صحيفه نور ج ١٩ / ٢٦٩ - صحيفه نور ج ١١ / ١٩٠
٤ - صحيفه نور ج ١٠ / ٦٨ - صحيفه نور ج ١١ / ١٠٧
٥ - صحيفه نور ج ٨٥/١٥ - صحيفه نور ج ١٢٦/٨ - صحيفه نور ج ٧٥/٥ - صحيفه نور ج ٤٩/١٠
٦ - صحيفه نور ج ٨٢/١٦ - صحيفه نور ج ٦٨/١٠ - صحيفه نور ج ٢٤٧/١٣
٧ - صحيفه نور ج ٢١، ص ١٠٩.
٨ - همان، ج ٢١، ص ١٠٨.
٩ - صحيفه نور ج ١٥، ص ٢٠٠ .
١٠ - همان، ج ١٨، ص ١٢٩.
١١ - صحيفه نور ج ٢٠، ص ٢٣٨-٢٣٧
١٢ - صحيفه نور ج ٢٠، ص ٢٣٢.
١٣ - صحيفه نور ج ٢٠، ص ٢٣٢.
١٤ - صحيفه نور ج ٢٠ ،ص ١١٤.
١٥ - همان، ج ٢٠ ص ٦١.
١٦ - صحيفه نور ج ١٣ ص ١٤٤.
١٧ - همان، ص ٢٣٨.